تبليغاتX
آشفته
دو سال و سه شب پيش ۲۴ ارديبهشت، همينجايي که الان هستم، مطلبي نوشتم به اسم ژکوند خاطراتم اون شب خيلي به ياد ماندني شد. تنهايي اون شبم توي تمام متن جاري شد. پارسال همين موقع همون حال را داشتم، دوباره نشستم مطلب قبليم را خوندم، اون شب يه مطلب ديگه نوشتم به اسم: عجب روزگاری. حالا دوباره اومدم سر خونه اول. دوباره يادم به همون داستان افتاد....

اينجور که معلومه سالي يکبار قراره تمام خاطراتم تکرار بشه. ميدونيد جالب چيه؟ اينکه امشبم هوا نيمه ابري دماي هوا باد و همه چيز مثل دو سال پيش، ام اينبار من دو سال پيرتر شدم. دو سال از زندگيم عقبتر هستم. اما....

زندگي دوسال پيش حالا يه خاطره شده، حالا دوباره ژکوندم برگشته... اما نه خاطره نه خواب نه خيال. حالا من يه آدم ديگه شدم، حالا تازه دارم ميفهمم که "قفل به قفس زدن دوسال پيش" باعث شده تا رها بشم.

ما آدمها اسيريم. اما رها.....

پي نوشت:

۱) با مقايسه اين متن با متن قبلي ميفهمم که چقدر ذوق ادبي من کم شده، شايد سال ديگه نتونم چيزي بنويسم.

۲) اگه از اين حرفها چيزي نفهميديد، به بزرگواري خودتون ببخشيد. اين مطلب بيشتر شبيه يک يادداشت شخصي بود.

+ نوشته شده توسط بیخبر در دوشنبه 1388/02/28 و ساعت 1:5 |
این هم یک شعر از مهدی اخوان ثالث:

 

در میکده ام : چون من بسی اینجا هست
 می حاضر و من نبرده ام سویش دست
باید امشب ببوسم این ساقی را
 کنون گویم که نیستم بیخود و مست
در میکده ام دگر کسی اینجا نیست
 واندر جامم دگر نمی صهبا نیست
مجروحم و مستم و عسس می بردم
 مردی ، مددی ، اهل دلی ، ایا نیست ؟

+ نوشته شده توسط بیخبر در دوشنبه 1388/02/28 و ساعت 0:50 |

دل زود باورم را به كرشمه اي ربودي
چو نياز ما فزون شد تو بناز خود فزودي


به هم الفتي گرفتيم ولي رميدي از ما
من و دل همان كه بوديم و تو آن نه اي كه بودي


من از آن كشم ندامت كه ترا نيازمودم
تو چرا ز من گريزي كه وفايم آزمودي


ز درون بود خروشم ولي از لب خموشم
نه حكايتي شنيدي نه شكايتي شنودي


چمن از تو خرم اي اشك روان كه جويباري
خجل از تو چشمه اي چشم رهي كه زنده رودي

رهی معيری

+ نوشته شده توسط بیخبر در جمعه 1388/01/14 و ساعت 20:59 |
...
زندگی یعنی امیدوار بودن محبوب من !
زندگی
مشغله ای جدی است
درست مثل دوست داشتن تو ...

ناظم حکمت
+ نوشته شده توسط بیخبر در چهارشنبه 1387/04/26 و ساعت 23:32 |

ما در ره عشق تو اسيران بلاييم
كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم

بر ما نظري كن كه در اين شهر غريبيم
بر ما كرمي كن كه در اين شهر گداييم

زهدي نه كه در كنج مناجات نشينيم
وجدي نه كه در گرد خرابات برآييم

نه اهل صلاحيم و نه مستان خرابيم
اينجا نه و آنجا نه كه گوييم كجاييم

حلاج وشانيم كه از دار نترسيم
مجنون صفتانيم كه در عشق خداييم

ترسيدن ما هم چو از بيم بلا بود
اكنون ز چه ترسيم كه در عين بلاييم

ما را به تو سريست كه كس محرم آن نيست
گر سر برود سر تو با كس نگشاييم

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم

دریاب دل شمس خدا مفتخر تبریز
رحم آر که ما سوخته‌ی داغ خداییم

مولانا

+ نوشته شده توسط بیخبر در یکشنبه 1387/04/23 و ساعت 9:42 |
سلام

میدونید این عکس کجاست:

خوب اگه نمیدونید اشکالی نداره...عوضش جمله پایین را شنیدید:

بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

اینهم یادگار داریوش در همین کوه:(سنگ نبشته سه زبانه بیستون، به نخستین سال فرمانروایی داریوش بزرگ از زبان خود او می پردازد.)

بيستون

 

+ نوشته شده توسط بیخبر در شنبه 1387/02/21 و ساعت 1:46 |
الان خيلي وقتي كه ديگه از چيزي زياد ناراحت نميشم، ديگه مثل گذشته اعصابم داغون نميشه، خيلي جالبه امروز بعد از چند ماه سر موضوعي حرص خوردم....

از خودم ميپرسم: چي شد كه يه دفعه من اينقدر آروم شدم؟ چي شد كه يه دفعه خيلي از مسائل دنيا كه تا قبل از اين خيلي آزارم ميداد، ديگه ناراحتم نميكنه؟

امروز جوابشو پيدا كردم. رد پاي يه نور توي قلبم... همين كه آدم يه سري چيزا را به دست اون بسپاره خيلي مسائل حل ميشه، ميدونم باورش براي بسياري از ما سخته، ولي اين واقعيت زندگي منه. با تمام سلولهاي بدنم بهش اعتقاد دارم....

يه وقتهايي ازش پرم،تمام وجودم بهت تلاطم ميفته. همين ديروز بود كه تازه فهميدم: "ونحن أقرب اليه من حبل الوريد" يعني چي...ميدونم تا حالا از اين حرفا نزدم ولي نميتونم نگم، ديگه نميتونم نگم كه هر روز غروب كه ميشه يه جمله تمام وجودمو بهم ميزنه، منو رها ميكنه، منو اسير احساس ميكنه...اخ كه چقدر اون لحظات سعادتمندم...اما اون جمله، يهقسمت از آيه ششم سوره شوري:

أَلَا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ

امروز داغون بودم چون دركش نكرده بودم...وقتي يه جعره از اين آب چشيدي تا قيامت تشنه اي...

+ نوشته شده توسط بیخبر در جمعه 1387/02/20 و ساعت 1:6 |
در مورد این شعر حرفی ندارم. فقط خیلی خیلی قشنگه، هر موقع يه شعري از عطار ميخونم ياد اون شعر مي افتم:

هفت شهر عشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم


ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم
نام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم

پیش ز ما جان ما خورد شراب الست
ما همه زان یک شراب مست الست آمدیم

خاک بد آدم که دوست جرعه بدان خاک ریخت
ما همه زان جرعه‌ی دوست به دست آمدیم

ساقی جام الست چون و سقیهم بگفت
ما ز پی نیستی عاشق هست آمدیم

دوست چهل بامداد در گل ما داشت دست
تا چو گل از دست دوست دست به دست آمدیم

شست درافکند یار بر سر دریای عشق
تا ز پی چل صباح جمله به شست آمدیم

خیز و دلا مست شو از می قدسی از آنک
ما نه بدین تیره جای بهر نشست آمدیم

دوست چو جبار بود هیچ شکستی نداشت
گفت شکست آورید ما به شکست آمدیم

گوهر عطار یافت قدر و بلندی ز عشق
گرچه ز تأثیر جسم جوهر پست آمدیم

عطار

+ نوشته شده توسط بیخبر در چهارشنبه 1387/02/18 و ساعت 4:1 |
ساعت ۳ بامداد چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۸۷. این یادداشت یکی از یادشتهای شبانه کسی است. که گه گاه دلش برای خودش تنگ میشه، گاهي براي خودش يادداشت مينويسه.

امشب هم يكي از اون شبهاست. يادمه حدود يك سال پيش همچين چيزايي را نوشته بودم...."‍ژكوند خاطراتم" متني بود كه ۲۴ ارديبهشت پارسال نوشتم. الان كه ميخونمش لذت ميبرم

ميدونيد چيه خيلي خوبه كه گاهي وقتا آدم براي خودش يادداشت بنويسه...حداقل ميفهمه كه كجا بوده و به كجا رسيده.....

+ نوشته شده توسط بیخبر در چهارشنبه 1387/02/18 و ساعت 3:9 |

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

گر اعتماد به الطاف کارساز کنید

+ نوشته شده توسط بیخبر در سه شنبه 1387/02/17 و ساعت 8:47 |
پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا
در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو
ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها
ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست
اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من
بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا
بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

مولانا
+ نوشته شده توسط بیخبر در سه شنبه 1387/02/17 و ساعت 4:4 |
سلام

راستش یه ساعت در مورد این شعر نوشتم. ولی یهو همش پرید. حالا که حسش نیست دوباره بنویسم. فعلا شعر را بخونید. توضیحش برای بعد:

آمده‌ام که سر نهم، عشق ترا به سر برم
ور تو بگوييم که نی، نی شکنم، شکر برم

 
آمده‌ام چو عقل و جان، از همه ديده‌ها نهان
تا سوی جان و ديدگان مشعلهء نظر برم


آمده‌ام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم
آمده‌ام که زر برم، زر نبرم خبر برم


گر شکند دل مرا، جان بدهم به دل‌شکن
گر ز سرم کله برد، من ز ميان کمر برم


اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم؟


آنکه ز زخم تير او، کوه شکاف می‌کند
پيش گشاد تير او، وای اگر سپر برم


در هوس خيال او همچو خيال گشته‌ام
وز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم

حضرت مولانا

+ نوشته شده توسط بیخبر در سه شنبه 1387/02/17 و ساعت 3:56 |
سلام

مطلب امروز هم یجورایی مربوط میشه به اس.ام.اس.

بعضی وقتا شده که یه سری اس.ام.اس یا حتی ای.میل جالب براتون فرستاده شده. حتما چند نمونه اش را به خاطر دارید. بخصوص انواع رمانتیک و احساسیش.

بعضی از این پیامها بقدری زیبا هستند که طرف مقابل در جواب دادنش کم میاره، به يه نمونه توجه بفرماييد:

اگه دردي تو پاهات حس ميكني

اگه احساس ميـكني خيلي خسته اي

به خاطر اينه كه روزي ۱۰۰۰ بار تو خاطرم مياي و ميري.

 

خب حالا شما خودتون را بذاريد جاي كسي كه اين پيام را دريافت كرده، از يه طرف بخاطر يه همچين متن قشنگي واقعا ذوق زده شده (بخصوص اگه رابطه عاطفي هم با طرف مقابل داشته باشه)، از طرف ديگه توي بد دردسري افتاده: بايد چي بنويسه تا يه كمي محبت طرف مقابل را جبران كرده باشه:......

شما بوديد چي مينوشتيد؟

با فرستادن اين اس.ام .اس، شخص هم محبتش را نثار طرف مقابل كرده، هم مطمئنه كه طرف مقابل نميتون جواب در خوري بده!

ولي اگه طرف مقابل بخواد جواب درست  و حسابي بده، يه جواب فوق العاده جالب به اين پيام اينه:

اگه اصلا احساس خستگي نميكني،

به اين خاطره كه هميشه يه گوشه نشستي:

"توي قلبم"

حالا سوال اينه اين جواب چطوري به ذهن اين بشر رسيده؟

و سوال دوم اينه كه فرستنده پيام اول بعد از خوندن جواب چه حسي داشته؟

+ نوشته شده توسط بیخبر در شنبه 1386/09/10 و ساعت 0:43 |

 

خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا
دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا

عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر
تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا

پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی
بلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا

گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی
یوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا

از نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان
بار دگر رقص کنان بی‌دل و دستار بیا

روشنی روز تویی شادی غم سوز تویی
ماه شب افروز تویی ابر شکربار بیا

ای علم عالم نو پیش تو هر عقل گرو
گاه میا گاه مرو خیز به یک بار بیا

ای دل آغشته به خون چند بود شور و جنون
پخته شد انگور کنون غوره میفشار بیا

ای شب آشفته برو وی غم ناگفته برو
ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا

ای دل آواره بیا وی جگر پاره بیا
ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا

ای نفس نوح بیا وی هوس روح بیا
مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا

ای مه افروخته رو آب روان در دل جو
شادی عشاق بجو کوری اغیار بیا

بس بود ای ناطق جان چند از این گفت زبان
چند زنی طبل بیان بی‌دم و گفتار بیا

 

مولانا

+ نوشته شده توسط بیخبر در شنبه 1386/08/26 و ساعت 22:41 |
سلام

از این به بعد گاه گاهی میتونید مطالبی را با عنوان درس زندگی بخونید که بنوعی تجربیات جالب مردم را بازگو میکنه....

این هم درس اول:

درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

+ نوشته شده توسط بیخبر در شنبه 1386/08/26 و ساعت 3:22 |
یه جمله تاریخی و بسیار زیبا که فکر میکنم از برنارد شاو باشه میگه:

"اگر سخن نگویی تا گمان کنند که احمقی بهتر از آن است که با حرف زدنت هیچ جای شکی باقی نگذاری"

من مثلا این جمله را بلد بودم ولی بازم حرف زدم تا حماقت خودم را ثابت کنم.

اخه یکی نیست به من بگه آدم احمق میخوای توی وبلاگت زر بزنی مواظب دهنت باش. حالا که فعلا حرف مفت زدن ما بیش از یک میلیون تومان روی دستمون گذاشت.

هی....روزگار!

+ نوشته شده توسط بیخبر در یکشنبه 1386/08/20 و ساعت 0:0 |
سلام

 چندتا از این اس.ام.اس های لوس دم دستم بود گفتم بنویسم حالشا ببرید:

قابل توجه دوستانی که یانگوم بازند(سریال یانگوم و این حرفا):

در پی کسب رتبه ششم در امتحانات توسط یانگوم ..او اعلام کرد که از زمانی که

زیر نظر استاد شین درس میخوتنده از کتاب های گـاج استفاده میکرده

تبلیغ کلاس کنکور

 

*************************

هفته آینده کنکور کاردانی به کارشناسی دانشگاه آزاد است. به همین مناسبت یه تست خیلی سخت برای آمادگی دوستان می نویسم:

كدام مورد در بين دانشجويان دانشگاه آزاد ديده نمي‌شود؟
الف) حال و حوصله درس‌خواندن
ب) جنبش نرم‌افزاري و توليد علم
ج) عبرت از گذشتگان
د) اميد به آينده

***************************

اندر احوالات مواجه با زنان وراج:

يه مرد احمق به يه زن ميگه ساکت باش اما يک مرد دانا به يه زن ميگه نمي دوني وقتي لبهات بسته اند چقدر خوشگل ميشي

**************************


پسرای این دوره زمونه (این نوشته را برای این نوشتم که نوشته بعدی را جرات کنم بنویسم):

 وقتي يک پسر به تو ميگويد دوستت دارم دفعه اولش نيست,آخرش هم نخواهد بود
وقتي يک پسر اعتراف مي کند که بدون تو نمي تواند زندگي کند تصميم شو گرفته
که تورو اقلا واسه يه هفته داشته باش

***************************

قابل توجه خانم همیشه ساکت:

اسمان را ستاره زيبا ميكند
باغچه را گل
عشق را محبت
بيابان را چمن
چشم را اشك
و تو را

:::::::
عمل كردن دماغ
.................................................

حالا بازم دلت میخواد عمل کنی؟

بخدا شوخی کردم! غلط کردم! باور کن محظ خنده بود!....

**************************

خودم از این مطلب خیلی خوشم اومد:

يه روز عشق از دوستي پرسيد :
تفاوت من و تو در چيست ؟
دوستي گفت من ديگران را به سلامي آشنا ميکنم تو به نگاهي ...
من آنان را با دروغ جدا ميکنم تو با مرگ

*****************************

و به عنوان آخرین مطلب یه داستان از برنارد شاو (شخصیت مورد علاقه من):

شخصي از برناردشاو پرسيد: براي ايجاد كار در دنيا بهترين راه چيست؟
او گفت: بهترين راه اين است كه زنان و مردان را از هم جدا كنند و هر دسته را در جزيره‌اي جاي دهند. آنوقت خواهي ديد كه با چه سرعتي هر دسته شروع به كار خواهند كرد. كشتي‌ها خواهند ساخت كه به وسيله آن هرچه زودتر به يكديگر برسند!

*****************************************

اینم برای پی نوشت:

هرچی مطلب من مینویسم بین ساعت ۱۲ تا ۶ صبح نوشته میشه. ولی همونطوری که ملاحظه میفرمایید دیگه تادیب شدم و روزا نمیخوابم فقط مشکل اینه که این معنیش این نیست که شبا میخوابم...

 


+ نوشته شده توسط بیخبر در جمعه 1386/08/18 و ساعت 8:51 |
اینم یه شعر برای اونایی که با مولانا عشق میکنند:
 
قصد جفاها نکني ور بکني با دل من
وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من

قصد کني بر تن من شاد شود دشمن من
وانگه از اين خسته شود يا دل تو يا دل من

واله و شيدا دل من بي‌سر و بي‌پا دل من
وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من

بيخود و مجنون دل من خانه پرخون دل من
ساکن و گردان دل من فوق ثريا دل من

سوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو
آمده و خيمه زده بر لب دريا دل من

گه چو کباب اين دل من پر شده بويش به جهان
گه چو رباب اين دل من کرده علالا دل من

زار و معاف است کنون غرق مصاف است کنون
بر که قاف است کنون در پي عنقا دل من

طفل دلم مي نخورد شير از اين دايه شب
سينه سيه يافت مگر دايه شب را دل من

صخره موسي گر از او چشمه روان گشت چو جو
جوي روان حکمت حق صخره و خارا دل من

عيسي مريم به فلک رفت و فروماند خرش
من به زمين ماندم و شد جانب بالا دل من

بس کن کاين گفت زبان هست حجاب دل و جان
کاش نبودي ز زبان واقف و دانا دل من

مولانا

+ نوشته شده توسط بیخبر در چهارشنبه 1386/08/16 و ساعت 0:36 |
سلام:

چطوری؟ نمی دونم این مطلب را می خونی یا نه؟ نمی دونم این چند خط را کی می خونی. نمی دونم اصلا حال خوندنش را داری یا نه؟

اما بهر حال ایندفعه را ببخش و حالا یه بارم شده یه شعر از سعدی بخون. باور کن شعر سعدی سادس. مثل آب روان. مثل نسیم بهار. فقط کافیه کلمات را پشت سر هم بخونی! آره. اینکار را بکن: فکر کن اینم یکی از یادداشتای منه. مثل شعر نخونش. مثل یه متن ساده!

 

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

سعدی

 

خوب چطور بود! میشه قبول کرد شعر سعدی قشنگه؟ اگه خوشت اومد بازم بخونش. آهنگش خیلی قشنگه.

آره! این شعر آهنگ داره. بهتم که گفتم شعرا و آهنگها رنگ دارن. یادته؟

خوب حالا بگو چه رنگیه؟

اگه خوشت اومد بنویس تا بازم از این کارا بکنم. باشه!

(میتونی ساعت نوشتن این متن را خط پایین بخونی)


+ نوشته شده توسط بیخبر در یکشنبه 1386/08/06 و ساعت 4:55 |
سلام

از اینکه چند وقتی نبودم عذر میخواهم. خیلی سرم شلوغ بود.

خوب خودم که میدونم وبلاگم ۷-۸ تا پایه ثابت بیشتر نداره ولی الان برای اون افراد یه چیزایی نینویسم:

۱ـ یه نفر هفته قبل به این وبلاگ سر زد که از قضا اسمشم خیلی شبیه اسم من بود. با این کارش خیلی خوشحالم کرد. واقعا ازشون ممنونم. و ميگم:

دوستان در هواي صحبت يار                   زر فشانند و ما سر افشانيم

۲- دوتا از پایه های وبلاگم که در روزگار نه چندان دوری با هم ۳نفری کلی صفا میکردیم. تا چند وقت دیگه به هم میرسن، يعني يكيشون ميره پيش اون يكي. فقت خواستم بگم:" اي بي معرفتها، من را تنها گذاشتيد."

۳ـ از بقيه افرادي هم كه گاه گاهي سر ميزنن و بعضي هاشون نظر هم نميدن، واقعا ممنونم.

+ نوشته شده توسط بیخبر در جمعه 1386/08/04 و ساعت 21:0 |